به گزارش آکاایران: پیله ی تنهایی اَم
شکفته نشد هیچ وقت.
اما چه باک!
ابریشمِ پیراهن َت شده ام حالا!
گفتی: تا آخر دنیا با تواَم.
و من،
ندانستم نامِ دیگر تو
تنهایی است!
سرِ قرارهای عاشقانه ات
هیچ وقت به وقت نرسیدم.
سال هاست ساعت م خواب رفته است
رووی زنگِ تنهایی!
نترس!
سگی که پارس می کند
حتمن که هار نیست
ما آدم ها هم
گاهی از شدت تنهایی
پاچه ی خودمان را گاز می گیریم!
تنهایی
مثل موریانه ای ست به جانِ درخت.
گاهی باید به آتش زد!
همیشه همین است:
تا برسی
تمام ت کرده
خوره ی تنهایی!
شب ها، پرنده هایش می روند
روزها، ستاره هایش
ببین،
آسمان هم که باشی
باز تنهایی!
جُذام که ندارم
فقط تنهای اَم
پس دیگر چرا از من فرار می کنیْ مرگ؟!
به مرگ هم نمی شود امید بست
وقتی در تو
رسوب می کند
تنهایی!
مثلِ چوب کبریتی میانِ پلک های زمین
خواب از سر شهر پرانده است
مردی که تنهاییِ خود را
هر شب در خیابان های شهر
سوت می زند!
نوشته های رضا کاظمی
- - , .
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان